X
تبلیغات
من و کتابام - گلهای معرفت _ اریک امانوئل اشمیت
دنیای من و کتاب هایی که میخونم.

این کتاب بزرگترین کشف تابستان امسال من لقب گرفت! وقتی تو قفسه ی کتاب فروشی چشمم بهش خورد و برداشتمش حتی نیم درصد هم احتمال نمیدادم تا بدین حد تاثیرگذار و دیوانه کننده! باشد.

امانوئل اشمیت متاسفانه بیشتر نمایشنامه مینویسد و معروفترینش هم همان خورده جنایت های زن و شوهریست ، اگر بیشتر داستان مینوشت...آخ اگر بیشتر داستان مینوشت و شمار ِ اثاری که شبیه به گلهای معرفت هستند بیشتر میشد...قطعا دنیا جای زیباتری برای زندگی بود!


گلهای معرفت مجموعه ی 3 داستانه ، 3 داستانی که از نظر من 5 ستاره کامل را میگیرند ، اما اگر بنا به انتخاب بین بهتر و بهترین باشد از دید من داستان اول - میلارپا- کمی از دو داستان دیگر ضعیف تر است ، داستان دوم عالیست - ابراهیم آقا و گلهای قرآن - و داستان سوم شما را به جایی میبرد که بازآمدنش شاید هفته ها طول بکشد - اسکار و مامی رز -

گلهای معرفت در کتابخانه ی کوچک من به طرز خارق العاده ای عزیز و محترم است...

******************

عیب نداره ، عشق تو به اون مال خودته ، بگذار عشقت رو نخواد ، ولی هر کاری بکنه نمیتونه چیزی رو عوض کنه ،فقط سر خودش بی کلاه می مونه ...همین! بازنده اونه...چیزی که تو میدی تا ابد مال تو می مونه ، اما اون چیزی رو که میخوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی!


وقتی میخوای بدونی تو محله ی پولدار ها هستی یا وسط گداها به زباله هاشون نگاه کن. اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن. اگه سطل دیدی ولی اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی. اگه زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردم نه پولدارن نه گدا .اگه فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود مردم فقیرن . اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان!


من تمام عمر زیاد زحمت کشیدم ، اما خیلی آروم ، بی شتاب. دنبال پول جمع کردن یا دراز کردن صف مشتریام نبودم. فقط حوصله! راز خوشبختی همینه...


*بخش هایی از داستان ابراهیم و گلهای قرآن*


*******************


مامی رز ، من فکر میکنم مردم برای خودشون یه بیمارستان دیگه غیر از این یکی هم اختراع کردن.پیش خودشون فکرمیکنن که مردم فقط برای خوب شدن میان بیمارستان . در صورتی که بعضی ها هم میان بیمارستان که بمیرن !


خدای عزیز!
امروز صد سالم است! مثل مامی رز . خیلی میخوابم اما حالم خوب است.
کوشیدم که به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هدیه ی عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند. خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را میزند. خیال میکند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش میگذارد . به طوری که میشود گفت حاضر است که دورش بیندازد . ولی عاقبت میفهمد که زندگی هدیه نبوده ، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند. آن وقت سعی میکند کاری بکند که سزاوار آن باشد. من که صد سال از عمرم گذشته میدانم چه میگویم. آدم هر چه پیرتر میشود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد. آدم باید قریحه ی ظریفی پیدا کند. باید هنرمند بشنود. در ده سالگی یا بیست سالگی هر احمقی از زندگی لذت میبرد. اما در صد سالگی وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند.
نمیدانم حالی شان کردم یا نه.
سری به آن ها بزن. کارت را تمام کن. من دارم کمی خسته میشوم.
می بوسمت
تا فردا
اسکار


*بخشی از داستان اسکار و مامی رز*

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 5:12  توسط پارمـــ ـــیدا  |